1 هاي 1
در زمان هاي قديم يك پيرمرد با همسرش زندگي مي كرد.آ نها يك كفاشي داشتند ولي كسب وكارشان زياد خوب نبود. روزي وقتي كفاش و همسرش بيدار شدند يك آلمه كفش هاي زيباي چرم درمغازه آمده بود پيرمرد وهمسرش خيلي خوشحال شدند. همسرش به او گفت: چه كسي اين كفش ها را آورده است . پيرمرد گفت نمي دانم بهتر است امشب را بيدار بمانيم تا ببينيم چه كسي اين كفش هارا درست مي كند. آن شب در باز شد دو آدم كوتوله وارد شدند. آنها بودند كه كفش ها را درست مي كر دنند.
![]()
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری