برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری
دختــ ــر باش
دخترونه نــ ـاز کن
دخترونه فکــ ــر کن
دخترونه احســ ــاس کن
دخترونه استدلــ ــال کن
دخترونه زندگــ ــی کن
اما بدون غـم رو به اشتباه تو فرهنگ دخترونه تو جا دادن
عاشـ ــق شو، که زندگــ ــی کنی
یک عمــ ــر، زندگـــ ــی کنی
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری
دﺧـﺘــــــ ـــــ ــــﺮ ﮐـﻪ ﺑـﺎﺷـﯽﺑـﻬـﺎﻧـﻪ ﻧﯿــــﺴﺖ
ﺣـﻘـﯿـﻘـﺘــــــــــﯽ ﺳـﺖ
ﮐـﺴـﯽ ﻧــﻤـﯿـﺘـﻮاﻧـﺪ درﮐــــﺶ ﮐـﻨـﺪ
ﺑــــــﺎﯾﺪ دﺧـﺘــــﺮ ﺑـﺎﺷـﯽﺗـﺎ ﺑــــﺪاﻧـﯽ ﭼـﻪ ﻣـﯽ ﮔـﻮﯾـﻢ
دﺧـﺘـﺮ ﺑـﺎﺷـﯽ ﺗـﺎ دراﯾـﻦ ﺷـﻬـﺮ ﮔـــــــــﺮگ زﻧـﺪﮔــﯽ ﮐـﻨـﯽ
ﻫـﻤـﺎن ﺟـــــــﺎﯾـﯿ
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری
ای بهار آرزوی نسل فردا،دخترم / ای فروغ عشق از روی تو پیدا، دخترم
چشم وگوش خویش را بگشا کز راه حسد / نشکند آیینه ات را چشم دنیا، دخترم
دست در دست حیا بگذار وکوشش کن مدام / تا نیفتی در راه آزادی از پا، دخترم
کوه غم داری اگر بر دوش دل همچون پدر / دم مزن تا می توانی از دریغا، دخترم
با مدارا می شوی آسوده دل،پس کن بنا / پایه رفتار خود را بر مدارا، دخترم
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری
به نام خدا
كفاش هاي كوچولودر زمان هاي قديم يك پيرمرد با همسرش زندگي مي كرد.آ نها يك كفاشي داشتند ولي كسب وكارشان زياد خوب نبود. روزي وقتي كفاش و همسرش بيدار شدند يك آلمه كفش هاي زيباي چرم درمغازه آمده بود پيرمرد وهمسرش خيلي خوشحال شدند. همسرش به او گفت: چه كسي اين كفش ها را آورده است . پيرمرد گفت نمي دانم بهتر است امشب را بيدار بمانيم تا ببينيم چه كسي اين كفش هارا درست مي كند. آن شب در باز شد دو آدم كوتوله وارد شدند. آنها بودند كه كفش ها را درست مي كر دنند.
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری
كي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود لانه ي آقا كلاغه و خانم كلاغه توي دهكده ي كلاغها روي يك درخت سپیدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه هايشان سياه پر ، نوك سياه و مشكي بود. وقتي بچه ها كمي بزرگ شدند، آقا و خانم كلاغ به آنها پرواز كردن ياد دادند. بچه كلاغها هر روز از لانه بيرون مي آمدند و همراه پدر و مادرشان به گردش مي رفتند.
يك روز همه ي آنها در يك پارك دور حوض نشسته بودند و آب مي خوردند كه چندتا پسربچه ي شيطان آنها را ديدند و با تير و كمان به سويشان سنگ انداختند. كلاغها ترسيدند و فرار كردند ؛ اما يكي از سنگها به بال مشكي خورد و او حسابي ترسيد. تا آمد فرار كند ، سنگ ديگري به سرش خورد و كمي گيج شد. اما هرطور بود پرواز كرد و از بچه ها دور شد. او خيلي ترسيده بود و رنگ پرهايش از ترس، مثل گچ سفيد شده بود . براي همين پدر و مادرش نفهميدند كه پرنده ي سفيدرنگي كه نزديك آنها پرواز مي كند، مشكي است و روي زمين دنبالش مي گشتند. مشكي هم كه گيج بود، نفهميد كه بقيه كجا هستند ، پريد و رفت تا اينكه افتاد توي لانه ي كبوترها و از حال رفت. كبوترها دورش جمع شدند و كمي آب به او دادند تا حالش جا آمد اما يادش نبود كه كيست و اسمش چيست و چطوري به آنجا آمده است. زبانش هم بند آمده بود و ديگر قار قار نمي كرد. كبوترها فكر كردند كه او هم كبوتر است. جا و غذايش دادند و مشكي پيش آنها ماند.چند روز گذشت و مشكي
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری
بعد از اينكه پير شد، روزي فكر كرد كه نگاهداري اين همه املاك در جاهاي مختلف براي او سخت شده است و بهتر است همه مال و اموال خود را بفروشد و با پولش الماسي بخرد تا همه ي پول و ثروتش هميشه در كنارش باشد. او هر چه داشت فروخت و با پولش الماسي بزرگ خريد . مرد فكر كرد كه الماسش را در جايي پنهان كند . او چاله اي در كنار درخت پشت حياط كند و الماسش را آنجا پنهان كرد . او فكر كرد كه هيچ كس آنرا در اين مكان پيدا نمي كند .
او هر شب برمي گشت و چاله را مي كند و نگاهي به الماسش مي كرد وقتي خيالش جمع مي شد دوباره آنرا در چاله مي گذاشت و رويش را با خاك مي پوشاند .
اينكار هر شب تكرار مي شد تا اينكه شبي دزدي به خانه او آمد . دزد ديد كه مرد پولدار از اتاقش بيرون آمد و آهسته به حياط رفت و چاله اي حفر كرد و از آن سنگي را بيرون آورد آنرا نگاه كرد و گفت : هنوز اينجاست . دوباره آنرا در چاله گذاشت و رويش را با خاك پوشاند.
وقتي پيرمرد به اتاقش برگشت ، دزد زمين را حفر كرد و تكه الماس را پيدا كرد . او خوشحال شد و گفت حالا اين سنگ مال من است و من ديگر مرد پولداري شدم . او از آنجا رفت و هيچوقت برنگشت.
روز بعد وقتي پيرمرد چاله اي را در كنار درخت ديد ، ترسيد به سرعت به آن طرف دويد.
زمين كنده شده بود و از آن سنگ قيمتي هيچ اثري نبود. باورش نمي شد شروع به كندن زمين كرد ولي الماس پيدا نشد كه نشد
مرد با صداي بلند مي
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری

به نام خدا
زندگي
زندگي آزمايشي ست با تلخي و شيريني اش
همان تلخي و شيريني خاطراتي ست
زندگي آشناست با قيامت
قيامت هم قشنگ است هم داغ
پس دست به دست علي بديم وبه كار هاي درست پي ببريم
زنده باد زندگي 
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری
به نام خدا
رنگ خدا
توپ ديروزمن آدامسي
گل محمدي قرمز
لباس من صورتي
دوچرخه برادرم آبي
اين چيز هارا مي بينيم و مي دانيم كه چه رنگي دارند اگر چيزي را نبيني مي تواني بگو يي كه چه رنگي دارد؟ مثلاُ مغز چه رنگي ست يا دوست داشتن ديگران يا علم ودانش وغم شا
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری
برچسب:
نویسنده: نرگس نصیری